|
...درخت بادام بيا جلو و عطرت را به صورت هلو خوشگله بزن
چمن زن, چوب, گل
چمن زن, چوب, گل, بوی تند جوب
حس دلتنگی
حس خوب دلتنگی
شب بیدار, طعم تند سیگار
با هم
خوشحال با هم
دل آرام
شب خاموش
خیال خوش
یاد چمن زن, یاد چوب, یاد گل
حس دلتنگی
ولی اینبار بد
جدا از هم
خیال خوش
چمن زن, چوب, گل
حس دلتنگی
حس خوب دلتنگی
شب بیدار
...
"برم بيرون قدم بزنم. نه ، ديره، هوا تاريکه، سگا هم همشون آدم
نيستن!".
"ديگه نبايد سيگار بکشم".
رفت تو اتاق خودش ولی در رو باز گذاشت تا
بوی خونه بياد تو.
داخل اتاق به جای ميز تحرير يه ميز غذا خوری چوبی بزرگ
ميديدی. نصفش رو کامپيوتر گرفته بود. باقيش رو تو نگاه اول، رنگای مختلف ميپوشوندن.
دقت که ميکردی، کتابای رنگ و وارنگ پخش و پلا بودن، ورق، مداد و خودکار، ليوان خالی
قهوه.
"ديگه قهوه نميخورم".
پيپ و يه سری خرت و پرت.
"الان ويلن سل
ميچسبه، ولی معلوم نيست کدوم يکی از اين کلاسيکای عوضی ويلن سل کار ميکرده!"
پشت
ميز که بشينی، از پنجره قدی که جولوته ميتونی دريا رو ببينی، ولی الان نه، از پنجره
بيرون رو که نگاه ميکنی سياهه، پرده رو که ميکشی اطاق کوچيک ميشه.
"برم يه فنجون
قهوه بريزم، يه سيگار بکشم!".
اصلاً از همون اولش هم هر کی بيشتر دروغ ميگفت، دوست داشتنی تر بود!
اصلاً از اون اولش هم اونی که خوب بود، نبود!
از همون اولش هم هر کاری که ميخواستی بايد ميکردی. کی اهميت ميده چی خوبه چی نيست. همين هست که هست. اگه خوبه، هست، اگه نيست، نيست!
وارد کتاب فروشی شد.
کاملا مسخص بود چيزی که به دنبال آن است را اينجا نخواهد يافت. به ذهنش فشار آمد. قفسه ها، ميز فروشنده، کتاب ها، از همان ابتدا همه چيز تکراری به نظر ميرسيد. ولی اينطور نبود. تا به حال گذارش به اينجا نيافتده بود. سريعا خارج شد.
وارد کتاب فروشی بعدی شد، وضع به همان منوال بود، خارج شد.
به داخل اين کتاب فروشی آخری چنان هجوم برد که برای چند لحظه قفسه ها به طرفش تاب برداشتند، نور روی جلد کتاب ها خم شد و سپس سر جای خود بازگشتند، در جای خود لرزيدند و به سرعت ثابت شدند.
به قدری فکرش مشغول بود که هوای مغازه سنگين شد.
فروشنده از پشت ميز خود بلند شد، عينک کائوچويي اش را برداشت و با نگاهی پر سوء ظن او را برنداز کرد.
چين ابرو هايش را بيشتر کرد و به سمت فروشنده نگاهی انداخت.
مرد که جواب خود را گرفته بود به پشت ميزش بازگشت و کار خود را از سر گرفت.
قفسه ها را زير نظر گرفت در حالی که ميدانست جواب او لا به لای آنها نيست.
يک لحظه جواب سؤال ها را پيدا کرد. ديوارها از هم دور شد، همه چيز سبک کشد. "چه روز خوبی". نفسی عميق کشيد. "بوی گل و پياده روی خيس".
به طرف ويترين مغازه و رهگذرها لبخند زد.
فروشنده هنوز مشکوک به نظر ميرسيد، صورت خود را خارند.
شروع کرد به مرور همه چيز. "نه". جور از آب در نمی آمد.
قفسه ها خم شد. از بالاترين قفسه کتاب قطوری به زمين افتاد.
There was a time I used to draw
And we know every one’s got a flaw
One of mine was that I left my painting
For other things, cause I was calculating
2+2=4
In life you must have a goal
One goal and, that’s the whole
So I quit many things
To be better than many beings
The thing that I didn’t know
Was that life’s not a one-man show
نگاه که ميکنی
اشتباه ميکنی
فکر که ميکنی
تجسم ميکنين کسی را... چيزی را... که نيست
تا به جايي که خيالت پرواز کند، اشتباه ميکنی
آن نيست که هست
و آن که مينمايد نيست
خيال را دوست داری
آری...
نديده ام کسی را که نداشته باشد
چرا اکه اگر خيال نداری
زندگی را ترک خواهی گفت
هميشه با خيال بلندتر می پری
چه فرقی ميکند که اشتباه کنی يا نه...
تا زمانی که از خواب نپری
If someone is a Christian, he has always been. His mental structure is formed in a way that he can accept the principals of Christianity, and this belief helps him in his life. For instance gives him hope, goal, … and so is for a buddhist
حيوان ها را دوست دارم، رويا را هم.
حيوان ها را دوست دارم چون دروغ نميگويند. ولی آيا اگر سخن ميگفتند، دروغ نيز ميگفتند.
آيا بيش از حد از زمين دور شده ام؟
آيا در رويا گم شده ام؟
به دنبال بهشت روی زمينم آيا؟
آيا را دوست دارم.
چه کسی ميگويد واقعيت خوب است. واقعيت دروغ است.